رو كرد به ما بخت و فتاديم به بندش
ما را چه گنه بود؟ خطا كرد كمندش
با آن همه دلداده دلش بستهي ما شد
اي من به فداي دل ديوانه پسندش
نرگس ز چه بر سينه زد آن يار فسون كار؟
ترسم رسد از ديدهي بدخواه گزندش
شد آب، دل از حسرت و، از ديده برون شد
آميخت به هم تا صف مژگان بلندش
در پرتو لبخند، رخش، وه، چه فريباست!
چون لاله كه مهتاب بپيچد به پرندش.
گر باد بيارامد و گر موج نخيزد
دل نيز شكيبد، مخراشيد به پندش
سيمين طلب بوسهيي از لعل لبي داشت
ترسم كه به نقد دل و جاني ندهندش.
برچسب: رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش,
نویسنده: حسین احمدی