
امروزنه آغاز و نه انجام جهان استای بس غم و شادی، که پس پرده نهان استگر مرد رهی ؛ غم مخور از دوری و دیریدانی که رسیدن هنر گام زمان استتو رهرو دیرینه سرمنزل عشقیبنگر که ز خون تو به هر گام نشان استآبی که بر آسود ، زمینش بخورد زوددریا شود آن رود که پیوسته روان استاز روی تو دل کندنم آموخت زمانهاین دیده از ان روست که خونابه فشان استدردا و دریغا که در این بازی خونینبازيچه ایام دل آدمیان است......
ادامه مطلب